گر ز دلتنگی لبی چون غنچه خندان می کنم


ترک سرزین رهگذر بر خویش آسان می کنم

سایلان از شرم احسان اب می گردند و من


می شوم آب از حیا با هر که احسان می کنم

تا چو عیسی دست خود از چرک دنیا شسته ام


دست در یک کاسه با خورشید تابان می کنم

تنگ ظرفی دستگاه عیش را سازد وسیع


هست تا یک قطره می در شیشه طوفان می کنم

گر چه خون در پیکرم ز افسردگی پژمرده است


پنجه در سر پنجه دریا چو مرجان می کنم

هر که از سنگین دلی خون می کند در کاسه ام


از دل خونگرم من لعل بدخشان می کنم